محتاج توام... خدایا! من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری،پس ای خدا! هیچ میدانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند/ تا ابد محتاج یاری تو،رحمت تو،توجه تو،عشق تو،گذشت تو،عفو تو، مهربانی تو،و در یک کلام... محتاج توام! خدایا مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم تا در همه ی موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم و بدانم در هر چه روی می دهد نیکی نهفته است. پرودگارا! به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند.عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند.بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند و محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.خدایا مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها و خطر های زندگی مصون داری! بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها بی باک و شجاع باشم ، مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی بلکه توان چیرگی به آن را بر من ببخش دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود،فریب می فروخت مردم دورش جمع شده بودند هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر می خواستند توی بساطش همه چیز بود"غرور،حرص،طمع،دروغ،خیانت،جاه طلبی...هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای از روحشان را،بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را،شیطان می خندید و خوشحال از کاسب امروزش. *********************************************** آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تورا عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند*** آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند سپیده دم عشق... ای ستاره ی درخشان آسمان دلم اشک سوزان چشمان مرا ببین بغش من در جاده های بی کسی گم شده ام دوست ندارم یک عروسک کوکی باشم هرگز نمی خواهم که در صندوقچه ی دلت مخفی بمانم نمی خواهم در فشار هرزه ی نگاه ها خرد شوم من طالب پیوستن هستم من می خواهم شاهد سپیده دم عشق باشم من می خواهم سرود عاشقانه سر دهم رقص نیرنگ را نمی خواهم مرا پناهم ده و از شبهای پر عذاب مرا دور ساز بگذار تا زائیده ی عالی ترین تصویر ها باشم بگذار تا معنای هستی را در یابم و معجزه ی عشق را ببینم می خواهم به آرامی به روی مخمل شب چشمانم را بر هم بگذارم هجوم کابوس های شبانه را از من برهان.تیغ بی وفایی را به من نشان بده شوق پرواز را به من بیاموز و جای حسرت را برایم باقی مگذار بگذار تا مروارید دریایت شوم بگذار تا به نیستان دلت راه یابم.شکوه عشقت را از من دریغ نکن،چهره ی تلخ جدایی را از من دور ساز چشمان صاف و زلالت را برایم گل نکن.بر عشق پاکت نفرین نکن مگذار که نشکفته پرپر شوم زندگی مرا وسعت ببخش بر حرف های دلم گوش کن برگ ریزان پائیزم را با تو می خواهم چرا که با بودن تو دیدنی و زیبا می شود جاده ی تنهایی پاییزان فقط با بودن تو انتها می یابد می خواهم چشمانت را باز کنی و مرا ببینی.نمی خواهم روزی باشد که دیگر من تمام شده باشم؛آه که چه شیرین است در این برگ ریزان و در این جاده تنهایی با تو همگام شدن. زندگیم یگ معمای پیچیده و مبهم شده که با هر طلوع وهر غروبش مرا بیشتر به کام خود میکشد ودم به دم دست بر گلویم میگذارد وبی رحمانه آنرا میفشارد لحظه های آخرین آن تمام قصه ها را از یادم برده و غم و غصه در وجودم نشانده قصه های شاذی و شور قصه های خنده و مهر قصه های ساحل و موج همه و همه را از ذهن خسته ام پاک کرده و کلماتی چون بیم،قهر ونیست شدن را برایم مکرر بازگو میکند من نمیخوواهم ناسروده باقی بمانم پس باز هم به تلاشم ادامه میدهم تا شاید با معجزه ی عشق به طلوع روشن امید برسم حتی اگر سالها در یک کوره ی پر هراس در دل تاریکی شب بمانم چون ره گم کرده ای افسرده در کنار دیوار های خراب آباد زانوی غم به بغل بگیرم اما نمیگذارم چشمانم بسته شوند و مدام به آن روزنه ی نور که بر قلبم می تابد خیره شوم "تابمیرم " ای کاش میتوانستم مرز بین عشق وجنون را بفهمم عشق یعنی پاکی یعنی زلالی قلب وروح اما جنون یعنی از همه چیز و همه کس گذشتن پس باید بگذرم وعشق را در حصار تنگ سینه ام زندانی کنم تا مبادا با جنون هم آغوش بشه وداغونم کنه من ، من اخ نمیدانم با انتخاب تو به سوی عشق میروم یا جنون هر دوی ای نراهها به تو ختم میشوند من رنگ محبت را رنگ عشق و صمیمیت را رنگ چشمای مهربان تو در ذهن خسته ام نقاشی نموده ام اما نمیخواستم روی این تصویر سبز وخرم پرده ای از مه بکشم مهربانم نمی خواستم هوای جنگل سبز چشمانت را مه آلود و ابزی ببینم آن چشمانی که از نگاه عاشقش مستقسم با فلبم ارتباط بر قرار کرده است و زلالی عشق را به من نمایان میکند او مرا میا ناین کوچه های ابری و مه گرفته رها کرد و رفت او مرا نشکفته بر دست گریباد تنهایی سپرد تمام امید وآرزویم را به تاراج برد و حالا من تنهای تنها میان این سایه های سیاه لرزان به قاضی عادل ثابت کنم بی گناهیم را؟ چگونه بگویم قبلا در دادگاه دیگری قسم خورده ام که حقیقت را مخفی کنم آیا میتوانم برای قلب زخمیم یک وکیل از دیار مهر بگیرم تا دار مرا از بیداد های زمانه بستاند؟!! دیگر از نسیم نمی خواهم به باغ خاطرات ، یاد مرا بیاورد دیگر با هیچ ترنم صدای باران بهار به یاد صدای تو اشک نخواهم ریخت بگزار سینه ام به کویری سوزان و خشک مبدل شود تا هیچ جونه ای از عشق در آن جوانه نزند آه ای ماهیان سوار بر موج مرا هم با خود به اعماق دریاها ببرید که از ساحل بیزارم بگذارید که در میان یک صدف تن غم آلوده ام را پنهان سازم میخواهم برای همیشه پنهان شوم تا اندیشه ام از سرها بیرون رود میخواهم غرق ونیست شوم تا نا محرمان عشق مرا از سرشان بزدتیند دیگر هیچ احساسی جز احساس پوچی در خود سراغ ندارم. نه خشمی، نه رحمی، نه غمی ونه عشقی فقط بی تاب گریزم میخواهم تکیه بر بازوی ابراز اینجا بگریزم و خاطرات گذشته را به دست باد بسپارم درسی از پروانه*** یک سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد شخصی نشست و چند ساعت به جدتل پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمیتواند ادامه دهد آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که8 بالهای پروانه باز ، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه نحافظت کنند هیچ اتفاقی نیفتاد ! در واقع پروانه بقیه عمرش را به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند چیزی که آن شخص با همه ی مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن راهی بود که خدا برای تلاش و ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی نیاز داریم اگر خدا اجازه میداد که بدمن هیچ مشکلی زندگی کنیم اگر فلج میشدیم به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم *************************************************************** مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد... مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم هنگامی که دست یاری دیگران را رد کنیم مذگ تدریجی ما آغاز خواهد شد اگر سفر نکنیم اگر به صدای زندکی گوش فرا ندهیم اگر به خودمان بها ندهیم اگر بنده ی عادتهای خویش شویم و هر روز یک مسیر را بپیمائیم اگر دچار روز مرگی بشویم اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم یا با کسانی که میشناسیم س صحبت را باز نکنیم مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد اگر احساسات خود را ابراز نکنیم همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما میشود و دل به تپش در می آورد اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نا مطمئن به خطر نیا ندازیم اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگریزیم بیائید زندگی را از امروز آغاز کنیم می خواهم نور باشم... آدم ها این دلهره های خاموش و خسته،این روز ها که نمی دانم و می دانم برای چه زندگی می کنم!این شبها که بی آغوش ستاره ای داغ در سرمای تنم تب میکنم.این ساعت ها و ثانیه ها که طی می کند مرا و میگذرد از پیرانم،پیراهن حریر سفیدی که چون عروسک های مغموم هنگامه ی وداع با دنیای خواب آلودم آن را به تن می کنم و با موهای پریشان در باد میرقصم!و من که منم ومن که چون حرارتی برفی می تپم در نبض ثانیه های تو...و می روم در لحظه های که کام از من نمی گیرند و می روند و من که می ایستم در کنار بی تفاوتی هاشان و یخ می زنم و باز هم میروم.آه آدمها این دلهره های خاموش،رهگذران خسته خیابان های بیتابی و بیقراری های پنهان شده در جسم های کوتاه و بلند،سیاه و سفید،زشت و زیبا،پیس ر و جوان...وچرا من اینقدر غصه شان را میخورم؟!چرا من دلم می خواهد تمامشان را نجات دهم از برزخ خودپرستی ها و نادانی هاشان؟چرا من دلم می خاهد زنده باشم و نفس بکشم در کنار آنها که فراتر از انسانند و پی برده اند به درهای جهان و به عمق فاجعه ای که دنیا را به نیستی تهدید می کند؟وچرا بدم می آید از آنها که در خودشان گم شده اند .چرا من خیال میکنم در زمانی بی وزن پنهانم چرا من مثل هیچکس نیستم؟!چرا من میترسم از بی وزنی گریه آلود خودم آیا مسئله جز این است که من دارم به انتهای خودم در خودم نزدیک می شوم.چرا من می ترسم و در حالی که در تب میسوزم و در برف قدم میزنم دیگر نمی توانم بفهمم داغم یاسرد و یا ترکیبی از هر دو!آه شاید من هم یک گمشده در خودم...شاید!و باید با حریری سفید برقصم درباد تاآنجاکه پیدا شوم در خود و بمانم همچون نوری آرام بخش در کنار آدمها،در کنار کسانی که دوستشان دارم در این جهان تا زمانی که دیگر نباشم و من آنقدر می روم و می روم تا همیشه یک نور باقی بمانم در کنار همین آدمها این دلهره های خاموش و خسته حتی وقتی که دیگر نباشم... طناب داستان در باره ی یک کوهنورد است که میخواست از بلند ترین کوهها بالا رود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار خود را برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمیدید همه چیز سیاه بود و ابر بر روی ستاره ها و ماه پوشانده بود همانطور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده بود به قله ی کوه که پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی کوههای جاذبه او را در خود میگرفت همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس عظیم همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش می آمد و اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیگ است ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد بدنش میان آسمان و زمین معلق بود فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن! ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیدخ میشد جواب داد: _از من چه میخواهی ؟ _ای خدا نجاتم بده! _واقعا باور داری که من میتوانم کمکت کنم ؟ _البته که باور دارم..... _اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته شده پاره کن! یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام قدرت به طناب بچسبد.......... و اینک گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود او فقط یک متر با زمین فاصله داشت.
| Design By : Night Melody |


